تجاوز و قتل وحشیانهٔ کنیز یک لاوی در جِبعه، قبایل دیگر را به جنگی داخلی میکشاند که بنیامین را تا آستانهٔ نابودی میبرد، و آنگاه با خشونتی دیگر میکوشند بقای این قبیله را حفظ کنند. کتاب با همین روایتِ فروپاشی اخلاقی اسرائیل در نبود پادشاه بسته میشود.
توضیحات بیشتر
3 دقیقه مطالعهلاویای ساکن کوهستان اِفرایم شبی را در جِبعه، از شهرهای بنیامین، گذراند و کنیز (pilegesh) او همان شب به دست مردان آن شهر کشته شد؛ آنچه در پی آمد جنگی داخلی بود که قبیلهٔ بنیامین را تا مرز نابودی برد. این در دورهای رخ داد که اسرائیل هیچ حکومت مرکزی نداشت و هر کس هرچه در نظر خودش درست بود میکرد.
بدترین چیز کل این دوره همین است و از آغاز تا پایان بدون یک کلمه اظهارنظر نقل میشود.
آن زن او را ترک میکند و نزد پدرش برمیگردد، و چهار ماه بعد لاوی میرود تا راضیاش کند بازگردد. پدر با مهماننوازی چند روز پیاپی رفتن او را عقب میاندازد، و سرانجام در اواخر بعدازظهر راه میافتند.
از کنار اورشلیم، که هنوز شهری یَبوسی است، میگذرند، چون خدمتکار پیشنهاد توقف میدهد و لاوی حاضر نیست شب را در شهر بیگانگان بگذراند. به جِبعه میروند که از آنِ بنیامین است، و در میدان مینشینند چون کسی جایی به آنان پیشنهاد نمیکند. سرانجام پیرمردی اهل اِفرایم که خودش آنجا غریبه است، آنان را به خانه میبرد.
آنچه آن شب رخ میدهد عمداً صحنهای از پیدایش را تکرار میکند. مردانی شریر خانه را محاصره میکنند و مهمان مرد را میخواهند. میزبان دختر باکرهٔ خودش و آن کنیز را به جای او پیشنهاد میکند، کمابیش با همان واژههایی که در سُدوم به کار رفت. لاوی کنیزش را از در بیرون میدهد و در را میبندد، و آنان تا صبح بر او تجاوز میکنند و سپیدهدم رهایش میکنند. زن بر آستانه میافتد با دستهایش بر آن، و صبح مرد در را باز میکند و به او میگوید برخیز، و او پاسخی نمیدهد.
او را بر الاغش میگذارد، به خانه میبرد، به دوازده تکه میکند و به هر ناحیهٔ اسرائیل میفرستد. کل ملت گرد میآید، چهارصد هزار مرد، و آنچه او دربارهٔ آن شب به آنان میگوید این واقعیت را که خودش زن را تحویل داد، جا میاندازد.
بنیامین از تحویلدادن مردان جِبعه سر باز میزند و جنگ داخلی درمیگیرد. اسرائیل دو بار با تلفات سنگین شکست میخورد و در تلاش سوم پیروز میشود، و قبیلهٔ بنیامین از بیست و شش هزار مرد جنگی به ششصد نفر میرسد و شهرهایش سوزانده میشود.
سپس اسرائیل میفهمد چه کرده و برای قبیلهای که همین حالا نابودش کرده سوگ ملی میگیرد. چون سوگند خوردهاند دخترانشان را به بنیامین ندهند، مسئله را با نابودکردن یابیشجِلعاد بهسبب حاضرنشدن در آن مجمع و دادن چهارصد دختر بازماندهاش به آن ششصد نفر حل میکنند، و سپس با دستوردادن به باقیمانده که از جشنی در شیلوه دختر بربایند.
دو نکته دربارهٔ شیوهٔ نقل ارزش گفتن دارد. هرچه در آن هست عمداً پژواک نابودی سُدوم است، تا واژههای پیشنهادی که پشت در گفته میشود، و اثرش این است که شهری در اسرائیل به همان چیزی بدل شده که اسرائیل برای جایگزینیاش فرستاده شده بود. و آن زن نه نام دارد، نه کلامی، و نه زاویهٔ دیدی؛ بیرون فرستاده میشود، بر الاغ بازگردانده میشود، یک بار خطاب میشود و به دوازده تکه تقسیم میشود، و مردی که این کار را کرد مجمعی ملی را خطاب میکند بیآنکه از سهم خودش چیزی بگوید.
جملهٔ پایانی همان است که چهار بار در آن کتاب آمده: در آن روزها اسرائیل پادشاهی نداشت؛ هر کس آنچه را در نظر خودش درست بود میکرد.
جِبعه در چند کیلومتری شمال اورشلیم بود و چند نسل بعد زادگاه و مقرّ نخستین پادشاه اسرائیل شد، که خودش از بنیامین بود. یابیشجِلعاد هم دوباره پیدا میشود: همان شهر است که شائول در نخستین اقدام نظامیاش نجاتش میدهد، و مردانش سالها بعد پیکر او را از دیوار بیتشان پایین میآورند. پیوند میان آن دو شهر از همین ماجرای خونین میآید.
