داوود در گریز از شائول نان تقدیسی و شمشیر جلیات را از اخیملک کاهن در نوب میگیرد، کاری که خود از محرمات طهارت عبور میکند، و سپس در برابر پادشاه فلسطینی جَت خود را به دیوانگی میزند تا شناخته نشود.
توضیحات بیشتر
3 دقیقه مطالعهداوود گریزان به نوب رفت و از کاهن نان تقدیسشده و شمشیر جُلیات را گرفت، سپس به جَت گریخت و برای زندهماندن خود را به دیوانگی زد. او تازه از دربار گریخته بود و شائول به همهٔ درباریانش فرمان کشتنش را داده بود.
نوب آبادیای کاهننشین نزدیک اورشلیم بود و قدس پس از ویرانی شیلوه در آنجا قرار داشت. داوود بیآذوقه و بیسلاح میرسد و به کاهن دربارهٔ دلیل آمدنش دروغ میگوید. اَخیمِلِک با دیدن او که تنهاست میلرزد و میپرسد چرا کسی همراهش نیست، و داوود میگوید پادشاه او را به مأموریتی محرمانه فرستاده و مردانش جای دیگری به او میپیوندند.
نان معمولی در دسترس نیست، تنها نان تقدیسشده (lechem hapanim) هست که از میز قدس برداشته شده تا جای خود را به گِردههای تازه بدهد و بنا بر شریعت از آنِ کاهنان است. اَخیمِلِک آن را به این شرط میدهد که مردان خود را از زنان دور نگه داشته باشند.
آن نان توضیح میخواهد، چون کل معامله بر سرش میچرخد. دوازده گِرده بر میزی درون قدس میایستاد، هفتهای یک بار تعویض میشد، و گِردههای کهنه از آنِ کاهنان بود و باید در مکانی مقدس خورده میشد. کاری که اَخیمِلِک میکند این است که خوراک ذخیرهٔ خود قدس را به مردانی مسلح در راه میدهد، بر پایهٔ شرطی آیینی دربارهٔ دورماندن آن مردان از زنان، و همان تنها نان موجود در آن ساختمان است.
عیسی مسیح قرنها بعد، در بحثی با فَریسیان دربارهٔ خوشهچیدن شاگردانش در روز شبات، به همین ماجرا اشاره کرد و از آن برای نکتهای دربارهٔ مقصود یک حکم در برابر ظاهر آن استفاده کرد.
داوود همچنین میپرسد آیا نیزه یا شمشیری هست، و به او گفته میشود تنها شمشیر آنجا از آنِ جُلیات است که در پارچهای پیچیده و پشت ایفود نگهداری میشود. برش میدارد، و مردی که زمانی زره شائول را رد کرد، از قدس بیرون میرود در حالی که شمشیری را حمل میکند که از پیکری در درهٔ ایلاه برداشته بود.
یک جزئیات مانند یک هشدار وسط صحنه نشسته است. دوئیغ اَدومی، سرچوپان شائول، آن روز آنجا بود و در حضور خداوند نگه داشته شده بود. چیزی نمیگوید و کاری نمیکند، و بعدها همهچیز را به پادشاه گزارش میدهد.
از نوب داوود به جَت میرود، که شهر خودِ جُلیات است، و دشوار میتوان گفت انتظار چه داشته. خدمتکاران اَخیش بیدرنگ میشناسندش و همان سرود دربارهٔ دههزاران را به رویش میخوانند. بسیار میترسد و خود را به دیوانگی میزند، بر درهای دروازه علامت میکشد و آب دهانش را بر ریشش روان میکند، و اَخیش از مردانش میپرسد مگر دیوانه کم دارد که این یکی را آوردهاند تا در برابرش هذیان بگوید. آن تظاهر کار میکند و او زنده بیرون میآید.
چند مزمور در سرنویس خود به همین سالهای گریز بسته شدهاند، از جمله یکی به گریز از اَخیش که از جستن خداوند و رهایی از همهٔ ترسها سخن میگوید، و یکی به گریز به آن غار. قدمت این سرنویسها را پژوهشگران به یک اندازه نمیپذیرند و در برخی نسخههای کهن نیستند یا فرق دارند، ولی نشان میدهند سالهای فراریبودن از همان اوایل دورهٔ این شعرها فهمیده میشده است.
آنچه نوب و جَت مشترک دارند این است که او در هر دو دروغ میگوید. کاهنی را میفریبد که بعد بهخاطر کمک به او کشته میشود، و در برابر پادشاهی بیگانه خود را به دیوانگی میزند. جانشین مسحشده سالهای گریز را با هر کاری که زنده نگهش دارد میگذراند.
